تبليغاتX
طالع بي شفقت بين كه در اين كار چه كرد؟

طالع بي شفقت بين كه در اين كار چه كرد؟

شعرمي نوسيم و گاه داستان...

نمی دونم بگم دل نوشتست یا شعر یا متن ادبی..ولی هرچی که هست...حجتیه واسه زنده بودنم  و نفس هایی که من رو از این زندگی پس می زنند...

بکوبید توی شقیقه ام

شاید بالا بیاورم تمام مغزم را

و بپاشم روی گریه های هر شب بالشی

که پیر مردی هر پنج شنبه دعای کمیل از بر می کند

و به دخترکش...

آیه های پستانداران دریایی می آموزد

.

.

.

.

باید برای یکشنبه سناریویی بنویسم

نه پیرمرد

نه دخترک

نه حتی پینوکیو...

باید محکم بکوبم توی شقیقه ام

تا که باور کنند

اوج گریه ی نهنگ را

وقتی پیر مرد توی دهانش دعای کمیل می خواند

و نهنگ بلند بلند تکرار می کرد

استغفرالله...

                استغفرالله...

                                   استغفرالله...

باید برای یکشنبه سناریویی بنویسم...

                                                 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 13:59 توسط اسما |


  گاهی به سر دلم می زند که دلتنگت شود

گاهی نامت لکنت دفترم می شود که چه...

کجایی؟!

شاید حقیقت دخترک جز این بود

که مردی وسعت تنش را

با نام پدری اش...

عروس چوپان دروغ گو کند.

مردی که بوی ماهی قرمز می داد

و از گوسفندان بازیگوش بیزار بود

گویی مادربزرگم راز آن دستان جادویی را می دانست

با دانه های تسبیح و چادر جشن تکلیفش

که امروز بر سر من سفید نشسته است

و حقیقت که با استخاره های خوب و بد

هر شب "بد" رقم می خورد

و دخترک که حقیقتش را

از گوسفندان بازیگوش می پرسد.

 

استخاره های بدشانس

ببینید...

معصومیت بزرگانه ی دخترک را

که عروسکش را در باغچه ی همسایه دفن کرد

و پنج شب است که عروس می شود

و گاهی دلتنگ برای دلش...

 

گاهی نامت لکنت دفترم می شود که چه؟

کجایی؟!

شاید باران بود که آغوشمان را دروغ پس داد

و مانند اتفاقْ افتادن یک حقیقت

آوار شدم...

که چه...

امشب هم باغچه را به استخاره بگیرم..

و بوی ماهی قرمز بدهم...

که باز هم    "بد"..... .  

+ نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت 0:15 توسط اسما |


عریان تر ز شیشه و مطلوب به سنگسار

                               این شهر بی نقاب قبولم نمی کند

 سلام....بعد از تقریبا یه سال بازم من....با یه مشت اراجیف....

 

تمام حجم قفس در دستان من است

تمام حجم غزل در چشمان تو....

فاعلاة فاعلاة فاعلاة فعل

 

نه...گاه گاهی.......

 می شود تنهایی شمعدانی ها را

از بغض سنگین پنجره فریاد کرد

گاه گاهی......

((تمام دغدغه ی باران باغچه نیست))

 

تمام چشمانم را سر بکش

وسعت تنهایی یک تن را

با گل زخم های آبستن شده

با عطر غزل سربکش

گاه گاهی...

مفهوم گنگ آب بی معنی است

من به زندگی ماهی قرمز در دستانت ایمان دارم

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 13:3 توسط اسما |


سلام می دونم خیلی وقته نیستم ولی....!!!

با یه شعر دست و پا شکسته برگشتم....

 

غرور خاطره ای بیوه

لا به لای هشت دری های گچ کاری ها و نقاشی ها

شبیه بغض چند ساله ی نوزاد

فریاد پاسبان فانوس بدست دالان های نیم نگاه

و سکته های پرز داده ی پلکی

که خون بالا می آورد

فرآسوی طاقچه ی حصیری و گلدان چارخانهی پشت میله ها

و حبس ابدصدایی که هیچ وقت نمی پرد

یا شایدعلف های هرزه ای که بیم دارند

از شهادت سنگ ها و تارو پود های به هوا پریده

که غرور سرباز زند

***

از جلو نظامی که جورچین می کند

رقبت صدا را از شنیدن و

آشتی سر و ته کلاف

به دریادلی فانوس که شقاوت موج را

به شب زدگی بوسه ای متروک مبدل می کند

هراس مردانگی های شبانه و شهادت های به غرور نشسته

برای گریستن نوزاد

لحظه ای که دریا خون پس می دهد

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 18:22 توسط اسما |


تعفن صدایی که داغ می کنی

زنبیل به دست

زیر کویر تافتون های بریده شده

کنار قندیل های ساتور خورده ی سینی مسی

روباه و زاغ بازی های یک قالب پنیر

ریحان های به غارت رفته ی((نیما))

جیغ جیغ کنان ...

پست بودن نوزادی که رحم مرا

جهاز چند ماهه  می بندد

یکهو پیغمبری کنی و عزل کنی و تمییز کنی

که منصوب شوم به گوشواره ی حاجر

تا به تسخیر بکشی حماقتم را

که مبادا کبیره مرتکب((دوستت دارم))......

***

ته نشینی شبنم هایی که حنابندان گونه هایم را

لای دستمالی بقچه می کنی

که رکیک تر از نفرین خدا

چهل سال سیب به دست حوا شوم

و نطفه که زاده شد

به بشریتی که حقیقت را به دروغ

لای رساله ای حکم می بندند

نوزادی ((آدم)) بزایم.....

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 20:22 توسط اسما |


بی قرار می شوم

-که بلند تر از این حرف ها فریاد بکشم-

"دستهایم را رها کن"

که سالگرد تولد مادرم

گل و شمع و کیک دم غروب

تانگو مي رقصيدند شمعداني ها

طاقچه ي ايوان ....

مست مي كرد.عشوه ي دستانمان را

تا پيرهن سياه به تن كردي......

***

دست هايمان كه ساخته مي شود

گوشه ي اتاق انگشتري مي كنيم

كه دلتنگي عسلي خال قاب عكست

با روبان دور بزند سوزش چشمانمان را

كه رسالت كاملي شويم

***

نگاهم قفل مي شود روي گلايل هاي غمگين

كه مبهوت تر از ستاره هاي هندي

((سفيد پوش))

كنار كارد كيك ببرم و

رگ بزنم روي هر چه مبارك است

-كه بلند تر از اين حرف ها فرياد بكشم-

"دست هايم را رها كن"

كه صبح زود كنار خورشيد لباس پهن كنم

تا دم غروب

چادر شب...شام غريبان بگيرم و كيك بخورم

ورق بزنم روي ميز

روبان پوسيده ي .....سالگي هايت را

تا هوار بكشم

"دست هايم را رها كنيد"

از طرف من اعلاميه نچسبانيد!!

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 20:27 توسط اسما |


کبریت می زنی

لابه لای دود های سیگاری که

زیر لب/به تمسخر ریش های چند روزه ات

پشت میز چیده می شوم

که عقرب بزند خبر های بد را

و اینکه انار می شوم

کنار تزیین دود هایت روی میز

و فندکی جا مانده ته جیبت

که برای صبح فردا چای درست کنی؟؟؟؟

......

زغال می کنی اعتماد به بلوغ رسیده و نورس

که ذاتریه کنم نفس های چهارشنبه

و رمق دست هایت به انزجار دود سست شود

و حرام شود سهم بوسیدنش

تا تنها برقصم

و با سپیدی پیرهنم/هم رقص دود

و خاکستری اعتمادم

بوی لبخندت را ترک کنم

****

رنگ که بزنی

نگاه دودیت

به موازات صندلی های پشت میز

مرکز ثقل گل رزی می شود

که از خواب بیدار شوی

و چای درست کنی......

 

                                    قشنگم.....!!!!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 14:27 توسط اسما |


سلام......

واقعا فوت پدر پریا نا گهانی بود.....به همه تسلیت می گم..... این شعرم که......از نظراتتون ممنون می شم....

 

+ نوشته شده در جمعه پنجم آبان 1385ساعت 14:9 توسط اسما |


              پریا

 

دلم که هوای بودن می کند

تازه هوا به هوا می شوم

که فریاد بزنی مرا

به باز خواست لبخند های وحشتبارم

که تو غم زده

کنار کرک های نقشه دار((زل)) هایت را

از قند های روی میز شیرین کنی....

و دلم می زند.......

پ.....ر....ی....ا

چای بخور.....!!!!!!!!!!

که قند ها دلهره می زنند دهانت را

...

ببین    

اینجا حسرت ماندن

استکان ها را به رقاصی کشیده

و حادثه حادثه ی صورتی کردن دلخوشی ها شده

توی سینیی خرما ها دنبال من می گردی که چه؟؟؟

من ساق دوش کفش ها

به تقدس کشیده شده ام///

 

****

 

به دین (مدیون) خدا حافظی ((دو))باره ام

یک حمد و سه سوره فحش می کنم

تا گرد کردن چشمانت

کابوس بی تو خوابیدنم نباشد

 

عجب....شب از پتوی دو نفره یمان از تنهایی

روضه خوان شده...

می روم تا لب گل های سپید

کنار عکس

روبان بخورم

امشب که دست های تو از همه داغدار ترند

دلتنگی من طلب کار شده است......  

+ نوشته شده در جمعه پنجم آبان 1385ساعت 14:6 توسط اسما |


سلام بعد از یک سال یه داستان کوتاه نوشتم شاید اصلا داستان نباشه

ولی ممنون می شم از نظراتتون............؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 21:50 توسط اسما |