نفس......!!!!
کمی.......!!!!!!
کمی روی نفس هایم قدم نمی زنی؟؟
برای نگاهم پیر شدی
شاید سرخ تر از کمی........
شبیه ماهی هفت سین ها
و این اشک ها که زیر ورق ورق های سپیدم عایق بندی شدند
***
هشت ساله ها و هشت روز هایم را که ببخشی
من هم........
هم وزن تو پیر می شوم........
کمی شبیه اقاقی ها
که نی لبک صدایت را می رقصند و
کباده ی غرورت را قد می کشند
........
و تو.......
که سکسکه ی نفس هایم را آب نطلبیده نمی شوی؟؟؟؟؟؟؟؟
***
رویای خواب نفس هایم را بخواب
کمی نگران تر از شرط بندی هایمان
شبیه.........
این نفس ها که زمین نگاهت را بو می کشند
کمی برای هوایم نفس بکش!!!!!!!!!!!!
شاید سرخ تر از کمی.................!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 15:6 توسط اسما |
قلم که از سیاهی شب بر کاغذ نقش می کشد
اواز نگاهت را عاشقانه تر از نستعلیق های ذهنم خطاطی می کنم !!!! ولی چه شاعرانه می شوی در ماهگرد پروانه ها......... این ها که مشروط به اجازه هایمان می میرند درست به تضاد ادمی ... و قافیه ها که از بیت ها رخصت می گیرند و با وِِلوله ی قلم به هجرت نوشتن می روند شاید کمی از من و تو باشیم..... وقتی که درختان از وحشت تبر٬شب ها به کابووس می خوابند و من..... که خیابان را به جستو جوی نفس های میوه کرده ی تو قدم می شوم ماه ...... تیره در میان گیسوان شب می پیچید و در تو......به ابد موکول می شود وشاید.........میان تیغه ی تراش های مداد رنگی سیاه یا میان جوهر نگاهت که من به حد اقل خودم می رسم!!!!!!! و ته هر هفت روز............ پنج شنبه که ساعت تمام ما را لحظه می شد......... ستون قدم هایمان عمودییت هایمان را جدول می کرد.... ¤¤¤ تمام پیله هایم را که ابریشم شوی!!!!!!!!! سیاهی این مداد رنگی ها خواب سپیدی از سر نمی پرند آقا......... شب ها خیال سحر دارند!!!!! به داد این سپید ها نمی رسی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 23:46 توسط اسما |
قلم که از سیاهی شب بر کاغذ نقش می کشد
اواز نگاهت را عاشقانه تر از نستعلیق های ذهنم خطاطی می کنم !!!!
ولی چه شاعرانه می شوی در ماهگرد پروانه ها.........
این ها که مشروط به اجازه هایمان می میرند درست به تضاد ادمی ...
و قافیه ها که از بیت ها رخصت می گیرند و با وِِلوله ی قلم به هجرت نوشتن می روند
شاید کمی از من و تو باشیم.....
وقتی که درختان از وحشت تبر٬شب ها به کابووس می خوابند
و من..... که خیابان را به جستو جوی نفس های میوه کرده ی تو قدم می شوم
ماه ...... تیره در میان گیسوان شب می پیچید
و در تو......به ابد موکول می شود
وشاید.........میان تیغه ی تراش های مداد رنگی سیاه
یا میان جوهر نگاهت که من به حد اقل خودم می رسم!!!!!!!
و ته هر هفت روز............
پنج شنبه که ساعت تمام ما را لحظه می شد.........
ستون قدم هایمان عمودییت هایمان را جدول می کرد....
¤¤¤
تمام پیله هایم را که ابریشم شوی!!!!!!!!!
سیاهی این مداد رنگی ها
خواب سپیدی از سر نمی پرند
آقا......... شب ها خیال سحر دارند!!!!!
به درسی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اد این سپید ها نمی
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 20:37 توسط اسما |
اینبار به نیابت از اسما من اینجا را آپ می کنم
البته با یه شعر از خود اسما ...
حالا من کی هستم ؟
***
آینه که غبار گریست
از الماسهای گردن آویز انگشتان مادرم
هلهله ی نگاهت
برای تشهد های نگاهم تکبیر می شد
و تو ...
یلدای سکوت می شوی
میان قدقامت ... های نماز جمعه ی سه شنبه ها
***
اوج می گیرم
وتمام ارتفاع ها را قله می شوم
آنسان که ...
معماری های قالی فرش زائید
ومناره های مسجد
صدای سوخته ی تو را رقصیدند
و شاید...
یاس ها ...
که کمر به رقص نفس هایت بسته اند
***
بغض گلویم سیاه پوش تر از کلاغ ها
گلویم را قلقک می دهد
وزنجیر نگاهت
سست از انبار اشکهایم
درتمام آینه می شکند...
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 11:43 توسط اسما |