بی قرار می شوم
-که بلند تر از این حرف ها فریاد بکشم-
"دستهایم را رها کن"
که سالگرد تولد مادرم
گل و شمع و کیک دم غروب
تانگو مي رقصيدند شمعداني ها
طاقچه ي ايوان ....
مست مي كرد.عشوه ي دستانمان را
تا پيرهن سياه به تن كردي......
***
دست هايمان كه ساخته مي شود
گوشه ي اتاق انگشتري مي كنيم
كه دلتنگي عسلي خال قاب عكست
با روبان دور بزند سوزش چشمانمان را
كه رسالت كاملي شويم
***
نگاهم قفل مي شود روي گلايل هاي غمگين
كه مبهوت تر از ستاره هاي هندي
((سفيد پوش))
كنار كارد كيك ببرم و
رگ بزنم روي هر چه مبارك است
-كه بلند تر از اين حرف ها فرياد بكشم-
"دست هايم را رها كن"
كه صبح زود كنار خورشيد لباس پهن كنم
تا دم غروب
چادر شب...شام غريبان بگيرم و كيك بخورم
ورق بزنم روي ميز
روبان پوسيده ي .....سالگي هايت را
تا هوار بكشم
"دست هايم را رها كنيد"
از طرف من اعلاميه نچسبانيد!!
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 20:27 توسط اسما |