سلام می دونم خیلی وقته نیستم ولی....!!!
با یه شعر دست و پا شکسته برگشتم....
غرور خاطره ای بیوه
لا به لای هشت دری های گچ کاری ها و نقاشی ها
شبیه بغض چند ساله ی نوزاد
فریاد پاسبان فانوس بدست دالان های نیم نگاه
و سکته های پرز داده ی پلکی
که خون بالا می آورد
فرآسوی طاقچه ی حصیری و گلدان چارخانهی پشت میله ها
و حبس ابدصدایی که هیچ وقت نمی پرد
یا شایدعلف های هرزه ای که بیم دارند
از شهادت سنگ ها و تارو پود های به هوا پریده
که غرور سرباز زند
***
از جلو نظامی که جورچین می کند
رقبت صدا را از شنیدن و
آشتی سر و ته کلاف
به دریادلی فانوس که شقاوت موج را
به شب زدگی بوسه ای متروک مبدل می کند
هراس مردانگی های شبانه و شهادت های به غرور نشسته
برای گریستن نوزاد
لحظه ای که دریا خون پس می دهد
+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 18:22 توسط اسما |