چند روزی از دفن شدنم نگذشته بود که شکسته شدن ستون فقراتم کمکی خاطرم را آزرد.آخر نا سلامتی شبهای اولم بود..... ترس این که زیر هجوم وحشتبار کرم ها قرار است مدتی را سر کنم سخت دمغم کرده بود و هر صبح که آفتاب. گیسوان طلا ریزش را به رخم می کشید تازه یاد پنج روز باقی مانده می افتادم که قرار است خشکی قبرم را تحمل کنم.امروز صبح که نگاهی به اندامم انداختم دیدم عجب بادی کرده ام شبیه گوسفند قربانی که تازه بادش کرده باشند رنگم پریده بود. به طرز خارق العاده ای این پدیده خنده دار به نظرم رسید و باعث شد که کل دو روز گذشته در نظرم یک کابوس گنگ تداعی شود. به اطراف که چشم انداختم موجوداتی مانند خودم دیدم که اگر اشتباه نکرده باشم تمامشان مانند من پنج روز بعد را چشم به راه بودند............ *** حالت غم باری استخوان هایم را از هم سوا کرده بود.شاید هم غمم از چیز دیگری بود .ولی من تشنه بودم و حسادت تشنه ترم می کرد بیچاره این لحاف سنگی هم تشنه اش شده بود. دیگر از پیچ و قوس کرم ها و باد کردن اندامم هراسی نداشتم حتی سرما هم آزارم نمی داد. پنج شنبه ی دلگیری بود.
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 21:47 توسط اسما |